شهدا
 
یادواره شهدا بافق
دلنوشته ها

کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم !

**********

آب جیره بندی شده بود آن هم از تانکری که یک صبح تا شب زیر تیغ آفتاب مانده بود ، مگر میشد خورد ؟
به من آب نرسید ، لیوان را به من داد و گفت : “من زیاد تشنم نیست ، نصفش رو خوردم بقیه ش رو تو بخور ، گرفتم و خوردم”
فرداش بچه ها گفتن که جیره هرکس نصف لیوان آب بود !

**********

مادر پول و طلاهاشو داد و از در ستاد پشتیبانی جنگ خارج شد مسوول مربوطه فریاد زد : مادر رسیدتون !!!

مادر خندید و گفت : من برای دادن دوتا پسرم هم رسید نگرفتم …

 

**********

به مادر قول داده بود بر می گردد …

چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زد و گفت :

بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت …

**********

من می خواهم در آینده شهید بشوم …
معلم پرید وسط حرف علی و گفت : ببین علی جان موضوع انشا این بود که در آینده می خواهین چکاره بشین ، باید در مورد یه شغل یا کار توضیح می دادی !!! مثلا پدر خودت چه کاره است ؟
آقا اجازه … شهید …

**********

ای شهدا برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده …
امتیازدهی
میانگین امتیازها:3 تعداد کل امتیازها:2
مشاهده نظرات ( 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
ainh
سخن روز
'NoData' not found in DataDic
تعداد بازدیدکنندگان امروز 100
تعداد بازدیدکنندگان دیروز 119
تعداد کل بازدیدکنندگان تا امروز 1027116
تعداد کاربران بر خط 53
تعداد کاربران لاگین بر خط 0
Copyright @ 2010. bafgh-iau.ac.ir. All rights reserved.RSSemail